کسی خونه نبود...
یه روز رفتم كه برم خونه داداشم اینا ؛
وقتی رسیدم به خونشون هرچی زنگ زدو و در زدم و آیفن زدم هیچكس در رو باز نكرد . منم نگران شدم رفتم عقب یه چند متری كه با فشار بیام بزنم در رو بشكنم و برم تو ببینم چیزی نشده باشه خدایی نكرده.
وقتی داشتم با سرعت به سمت در میرفتم كه بزنم بشكونمش یه هو یه صدایی اومد كه: " داری چه كار میكنی دیوونه؟؟؟؟؟ "
منم كلی جار خوردم برگشتم دیدم داداشم ازسر كوچه داره میاد.
وقتی بهم رسید گفت داشتی چه كار میكردی؟
منم جریان رو براش گفتم. بعدش داداشم گفت: مگه كلید نداری؟؟؟
من سرجام خشكم زد و یه لحظه شبیه اسكول ها رفتم تو هنگ و دیدم چرا كلید كه تو جیبمه.!!!
كلی شرمنده و خجالت زده شدم.
داداشمم یه نگاه بهم انداخت و گفت:
گیرم كه كلید هم همراهت نبود ؛ تو میتونی یه در آهنی رو بشكنی؟
بازم مثل اسكول ها هنگ كردم و دیدم راست میگه اگه در همچین شكسته میشد كه دیگه واویلا بود...
حالا بین خودم و همه ی شما باشه كه فیلم های مناسب سنمون رو ببینیم.
این داستان رو كاش تو كتابای مدرسه هم بزارن كه بچه ها درس یاد بگیرن....!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ ساعت 11:50 توسط saeed
|